نداری ، خبر ز حال من نداری

که دل به جاده می سپاری

تو احساس داری منم دارم ... این همه بهم زور میگی هیچی نباید بگم چون اگه اعتراضی کنم باید به غلط کردن بیفتم ... ! منم آدمم ! فعلا که من خفه خون گرفتم که یه وقت تو رو ناراحت نکنم .. حالم داره از این مطیع بودنم بهم میخوره . لعنت به دوست داشتن که آدم رو اینجوری کوچیک می کنه .. دلم میخواد بهت بگم بسه این رفتارِ بزرگوارانت مثلا !

از دوست داشتنتم بمیرم دیگه به روت نمیارم .. من عوض میشم !

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:5 توسط سیمین| |

داغونم .. در حال مرگم ..
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 21:47 توسط سیمین| |

کاش می دونستی چقدر دلم تنگه ... تنگِ تو .. تنگِ همه چی ...
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:46 توسط سیمین| |

باز امشب

دلِ من غرقِ گله شد

بی تاب و بی رمق ، بی حوصله شد

دردا که دوری ، دردا ...

ای آرزوی فردا ، تو بیا تو بیا

 

نداری ، خبر ز حال من نداری

که دل به جاده می سپاری

سحر ندارد این شبِ تار

مرا به خاطرت نگه دار

مرا به خاطرت نگه دار ...

 

از من دیگر اثری در آینه نیست

پیدا کن تو مرا

این فاصله چیست !

ای معنیِ شعرِ تَرِ من

پروازِ جاری در پَرِ من

تو بیا ، تو بیا ...

سرگردانم بر سرِ کویت

شب می بارد از سَرِ مویت

 

نداری ، خبر ز حال من نداری

که دل به جاده می سپاری

سحر ندارد این شبِ تار

مرا به خاطرت نگه دار

مرا به خاطرت نگه دار ...

 

خیلی دوسِش دارم ... یه حالِ خاصی داره آهنگش ...

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 16:54 توسط سیمین| |

a940abae763a761db48a97f1b90e469a.jpg

هزار سال دیگر هم بگذرد ، نمی دانم این اندوه شگفت ، تمام سال کجا خودش را پنهان کرده تا بیاید و درست سر لحظه تحویل سال اشکم را در بیاورد . باور کن خودم هم می دانم دیوانگی است ، ولی دل شوره های سال تحویل جزئی از وجودم شده ... کاملا می توانم احساسش کنم ، گاهی می دود تا نوک انگشتان دستم و بعد دور می زند و به سمت مژه هایم می آید و پس از مکثی نمناک ، دوری در اطراف می زند و بعد مستقیم به سمت قلبم می رود ؛ اما در میان راه دقایقی در گلویم توقف می کند تا صدایم را بلرزاند و من بیخودی لبخند بزنم که انگار اتفاقی نیفتاده و خیلی سرحال و قبراق منتظرم تا توپ در برود و ماهی در تنگ گیج بزند و شیرینی بخورم و عید شما مبارک بگویم و لرزش صدایم را در خنده های لوسم پنهان کنم ... اصلا اینها را برای چه و برای چه کسی می نویسم ؟... می نویسم که دلتان برایم بسوزد یا فکر کنید دیوانه ها هم عالمی دارند ؟ می نویسم تا نترکم آن هم در آغاز بهاری که شاد است و قرار است من هم شاد باشم ؛ شاد بنویسم ، و مسئله اینجاست که دلم نمیخواهد ...!
اصلا می خواهی من برایت دعا کنم ، یا فال بگیرم و اسفند در آتش بریزم ، تا حال هر دویمان خوب شود ... می خواهی برایت قصه ننه سرما را بگویم که می خواست بهار را ببیند ، ولی هیچ وقت نتوانست ، چرا که تا ننه سرما نمی رفت ، خبری از بهار نمی شد و این رفتن ، تقدیر آغاز بهارش بود ... خب این قصه غمگینی است ... چرا ننه سرما نباید هرگز بهار را ببیند ... چون هیچ کس در تقدیرش قدم زدن در کوچه باغ های بهار ، زیر باران نم نمی که سنگ را عاشق می کند و عطر دیوار های کاهگلی را ننوشته .
حالا می بینم که بهتر است من برای تو دعا کنم با این نوشته ای که هیچ آدم سالمی در آغاز سال نمی نویسد و تو مجبوری بخوانیَش ... !
اصلا بیا با هم ، و برای هم دعا کنیم تو برای من که دلم گرفته و من برای تو که تا اینجا پا به پایم آمدی و تنهایم نگذاشتی ... یا نه ... بیا با هم برای ننه سرماهایی دعا کنیم که بهار و تابستانشان به اندوه گره خورده و فرقی به حالشان ندارد که چه فصلی در راه است و آن قدر غم دارند که هیچ باران نم نمی عاشقشان نمی کند ، اصلا دلی برای عاشق شدن ندارند و حوصله ای ...

خودم هم نمی دانم در این جزیره سرگردانی چه کنم ... تو می دانی ؟... نه ؟... پس چرا اینجایی ؟... چرا اینجاییم ؟... چه کسی قرار است برایمان دعا کند ؟... ننه سرما ؟... با آن دل شکسته اش ؟... بمیرم برای مهربانیَت ... تو کجایی و ما کجاییم؟ برایمان دعا کن ننه سرما با آن قلب زلالت ...
داری می روی ؟... کاسه ای آب پشت سرت می ریزم که برگردی ... ولی فراموش نکن که چشم به راه دعای توام ...

عزیزترینم ، تمامِ وجودم ، نفس نفس هایِ من ، تمامِ زندگیم ، نوروز مبارک ... برات آرزو می کنم .. آرزوی نوروزی که شروعش با سلامتی و لبخند و اتمامش با خاطره ی موفقیت ها و شادی ها باشه ..

نازنینم میبوسمت .. مواظب خودت باش .. سر سال تحویل برای من هم دعا کن .. سالِ نو مبارک ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 14:3 توسط سیمین| |

سلام بانوی مهربانی

روزت بخیر .. امروز آخرین روزیه که تو سالِ ۹۰ رفتی سرکار .. امیدوارم با خاطره ی خوب تموم شه روزت ..

عیدیت حاضر نشد .. عصبانیم برای همین ..  باید ۱۴اُم برات بفرستم یهنی !

دوست دارم خیلی خیلی خیلی زیاد .. به اندازه ی تمامِ نفس هایی که تمام موجودات از ابتدای خلقت زمین تا الان کشیدن .. و با هر نفس کشیدنِ جدید به اندازه ی جمعِ نفس ها میاد روی دوست داشتنم ..

می بوسمت ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 14:24 توسط سیمین| |

سلام بانویِ خوبی ...

شب بخیر ..

دلم تنگه .. خیلی تنگ .. دوست دارم محکم بغلت کنم و سفت فشارت بدم .. اونوقت میدونم که دستِ خودم نیست و بغضم میشکنه و ... 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:13 توسط سیمین| |

روز خیلی بدیه ...

داغونم به معنای واقعی .. همه جوره .. احساس می کنم هیچ جونی ندارم ... کاش تو رو داشتم .. اون وقت آروم میشدم ... اون وقت ...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۰ساعت 11:28 توسط سیمین| |

داره میشه اشک .. بغض رو می گم ..

اشکامو دوست دارم چون برای تو ریخته میشن ..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:54 توسط سیمین| |

منو حالا نوازش کن

که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره

که این احساسِ زیبا هست

منو حالا نوازش کن

همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید

به دنیایِ تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود

تو باشی کارِ سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دمِ رفتن

تو چشمات غصه می شینه

همه اشکاتو می بوسم

می دونم قسمتم اینه

تو از چشمایِ من خوندی

که از این زندگی خستم

کنارت اونقدر آرومم

که از مرگ هم نمی ترسم

تنم سرده ولی انگار

تو دستایِ تو آتیشه

خودت پلکامو می بندی

و این قصه تموم میشه

هنوزم می شه عاشق بود

تو باشی کارِ سختی نیست

بدونِ مرز با من باش

اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن

تو چشمات غصه می شینه

همه اشکاتو می بوسم

می دونم قسمتم اینه

این آهنگ دیوونم می کنه .. همه حرفام تو این آهنگ خلاصه شده .. همه ی احساسم به تو .. لطافتش رو ببین .. فاطمه .. من دیوونتم .. کاش می دونستی ..

نمیدونم چه کاری کردم امشب که دلخور شدی .. من فقط ذوق داشتم از خریدام .. فقط همین .. و اون موقع هم باور کن صدات قطع و وصل میشد .. نمیدونم باز چه کارِ احمقانه ای کردم .. اما بابت همه چی معذرت میخوام ... می بوسمت .. عاشقانه دوستت دارم .. هرچند بچه ای بیش نیستم ..


اس دادی :

حالم از رفتارت بهم میخوره ! مگه تو نپرسیدی ناراحت شدی گفتم نه ؟؟؟ دیگه شک کردنت چیه هی گیر میدی ؟ هان ؟؟ تا 2 مین خفه میشم به یه کاریم برسم گیر میدی قهر کردی ! آخه من بدبخت من بیچاره اگه بلد بودم قهر کنم که ...


حق داری خانوم گلِ همیشه مهربونِ من .. حق داری .. اما من از ناراحت شدنت می ترسم .. اون موقع هم اس هات نمیومد بعد یهو همش با هم اومد . برای همین چند بار پرسیدم .. حق داری ببخش .. اما بدترین و تلخ ترین چیز برای من ناراحتیه توئه ...


نتیجه : بغض + ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:41 توسط سیمین| |

Design By : nightSelect.com